<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[شهردار هویج]]></title>
		<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[irreversible]]></title>
					<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1387/01/15/post-13/</link>
					<description><![CDATA[ تو سونا خشک نشستی حرارت از سر تا پاتو گرفته موج گرما یه لحظه هم گونه هاتو رها نمیکنه <br>اما میدونی موندن برات لازمه چشماتو میبندی که مثلا آروم تر شی<br>شروع میکنی تا 200 شمردن میگی تموم شد دیگه میرم هنوز به 30 نرسیدی شروع میکنی تند تر شمردن<br>به 60 میرسی صدای خنده یه نفر رواز یبرون می شنوی صداش تو گوشت پژواک میده نا خودآگاه چشمارو باز میکنی میبینی از شیشه در که طرف زیر دوش وایساده نفسش از سردی آب هی حبس میشه <br>یه آب پاش از سقف داره اب یخ رو بصورت پودر خیلی آرام روی حوضچه آب سرد میریزه<br>بلند میشی بی اختیار که بری<br>یهو یادت می افته داشتی میشمردی ولی یادت نمیاد تا چند شمرده بودی میشینی چشماتو میبندی تندتند از 83 میشماری <br>فقط تصویر قطره های خنکی که زیر نور هالوژن میدرخشیدن تو ذهنته<br>تمام قطره های آبی که از پوستت میان بیرون رو حس میکنی خیلی لذت بخش میشه یه لحظه<br> ولی دوباره شبنمهای خنک میان سراغت<br>از این تغییر احساس یه دفه پیشونیت خیس میشه<br>رسیدی به 140<br>شرایت اصلا خوب نیست نمیدونی چی میخوای<br>میگی این دفه رو میرم ولی دفعه بعد کل ساعت شنی رو میشینم<br>میگه پس اینهمه عرق کردی حیفه خرابش نکن<br>میگی حالم خوب نیست بذار برم<br>میگه من جلوتو نمیگیرم اگه میخوای برو ولی تمام فایدش از الان به بعده<br>به 200 ناسزا میگی<br>خودتو میکوبونی به دیوار<br>بلند میشی میری دستگیره درو میگیری مکث میکنی چشمت فقط دنبال حوض آب سرد میگرده ...آهان پیداش کرد<br>درو باز میکنی میدوی بیرون میپری تو حوضچه<br>.<br>.<br>.<br>نشستی زیر شبنما تکیه دادی به دیوار<br> خیره شدی به آب سرد<br>فکر میکنی یه چیزی رو از دست دادی<br>دنبالش میگردی در حالی که میدونی اونجا پیداش نمیکنی<br>نگاهی به در سونا میندازی<br>بوی اکالیپتوس میخوره به مشامت<br>داشت خوب پیش میرفت خرابش کردی<br>میگی دوباره میرم<br>میگه من دیگه نمیام<br>میگی چرا<br>میگه هیجانم دیگه از دست رفته<br>دیگه صفحه سفیدی نیستم که هرچی روم نقش بزنی برام تازه باشه<br>مگه میشه اون حرارت از یادم بره<br>مگه میشه حس خوشایند پیشانی خیس و داغ در حال تماشای شبنم سرد حک نشه....<br>.<br>.<br>.<br>در خیال ویرایش گذشته<br>غافل از احساس  ....<br><br>   <br> ]]></description>
					<pubDate>Thu, 3 Apr 2008 18:33:20 GMT</pubDate>
					<comments>http://shahrdarhavij.blogsky.com/Comments.bs?PostID=13</comments>
          <guid>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1387/01/15/post-13/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سفر]]></title>
					<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1387/01/11/post-12/</link>
					<description><![CDATA[فکر میکردم آزادم<br>بهتر که اسیر شدم<br>نور سبز آویزها <br>یا که رستاخیز انعکاس و آینه<br>یا که پولاد غرقه در دست احتیاج<br>یا که حس بی پالودگی بعد از وداع <br>یا که عزم بودن تنها و خاموش و پر محتوا<br>ِ<br><br>بی شک تفکر راه می افتد  بر ایوان درکش<br><br>اینجا کجاست که هر کس فقط تا درگاه ورود ,من است و حین که وارد شد فقط اوست<br><br><br>                                                                                                            یا ابالحسن , یا ضامن آهو<br>]]></description>
					<pubDate>Sun, 30 Mar 2008 03:22:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://shahrdarhavij.blogsky.com/Comments.bs?PostID=12</comments>
          <guid>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1387/01/11/post-12/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شکر بهار]]></title>
					<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1387/01/11/post-11/</link>
					<description><![CDATA[<br>فروردین همیشه ماهیه که کمتر از ماههای دیگه ادم خودشو توش پیدا میکنه <br>تا به خودش میاد اردیبهشت شده<br>ولی اکسیژن فروردین منو میبره به ایرانزمین به عهد باستان به جایی که جشن بهار در تخت جمشید گرفته میشد <br>یه دنیای روشنی و جلال       ...به بوی خاک  شیراز .... تاریخ...   <br> قشنگترین تبریکم و برای رسیدن فروردین تقدیم به همه میکنم  امیدوارم مثل تحولی که هممون بعد از 10 روز که از فروردین میگذره در طبیعت حس میکنیم   تحولی درونی رو به سوی حال بهتر بدست بیاریم و امسالمون با پارسالمون فرق کنه.<br><br>یا هو<br>]]></description>
					<pubDate>Sun, 30 Mar 2008 03:19:50 GMT</pubDate>
					<comments>http://shahrdarhavij.blogsky.com/Comments.bs?PostID=11</comments>
          <guid>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1387/01/11/post-11/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بانگ]]></title>
					<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/12/01/post-10/</link>
					<description><![CDATA[   قومی متفکرند اندر ره دین                  قومی به گمان فتاده در راه یقین<br>میترسم از آن که بانگ آید روزی      که ای بی خبران راه نه آن است و نه این]]></description>
					<pubDate>Wed, 20 Feb 2008 02:07:02 GMT</pubDate>
					<comments>http://shahrdarhavij.blogsky.com/Comments.bs?PostID=10</comments>
          <guid>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/12/01/post-10/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[...]]></title>
					<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/11/24/post-8/</link>
					<description><![CDATA[لیلی پرورده جامعه  ایست که دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمه انحراف میپندارد که نتیجه اش سقوطی حتمی است در درکات وحشت انگیز فحشا؛و به دلا لت همین اعتقاد همه قدرت قبیله مصروف این است که آب و آتش را- و به عبارت رسا تر آتش و پنبه را - از یکدیگر جدا نگاه دارند تا با تمهید مقدمات گناه ، آدمیزاده طبعا ظلوم و جهول در خسران ابدی نیفتاد.در محیطی چنین یک لبخند کودکانه ممکن است تبدیل به داغ ننگی شود بر جبین حیسیت افراد خانواده و حتی قبیله.در این ریگزار تفته, بازار تعزیر گرم است و محتسب خدا, نه تنها در بازار که درا عماق سیه چادر ها و پستوی خانه ها . همه مردم از کودک و خورد سال مکتب گرفته تا پیران سالخورده قبیله مراقب جزئیات رفتار یکدیگرند. نخستین لبخند محبت لیلی و مجنون اندک سال در فضای محدود مکتبخانه، نه از چشم تیزبین ترین ملاّی ترکه به دست مکتب پوشیده میماند و نه از نظره کنجکاو بچه های همدرس و هم مکتبی. در این سرزمین پاکی و تقوا بدا به حال دختر و پسر جوانی که نگاه علاقه ای رد و بدل کنند، که کودکان همدرس- با همه کم سن و سالی و بی تجربگی- نگاه بدان معصومیت را از گناهان کبیره میشمارند و کف زنان و ترانه خوانان به رسوا گری می پردازند و کار هو و جنجال را به مرحله ای میرسانند که پدر غیرتمند, دختر سر به هوا را از مکتبخانه  باز گیرد و زندانی حصار حرمسرا کند؛ و قیس بی نوا از هجوم طعنه همسالان, کارش به آشفتگی و جنون کشد؛ و واقعه ای بدان سادگی تبدیل به داستانی شود هیجان انگیزو لبریز از گزافه ها و افسانه ها ، و شاعران و ترانه سازان محله شرح دلدادگی ها را به رسوایی در قالب ترانه ریزند  و در دهان ولگردان کوچه و بازار اندازند تا دختری از مکتب بریده در پستو خزیده را نقل بزم غزل سریان کنند و موضوع ترانه مطربان و دف زنان و پسر اندک تحمل حساس را آواری کوه و دشت و بیابان. <br><br><br><br>اما در دیار شیرین منعی بر مصاحبت و معاشرت مردو زن نیست. پسران و دختران با هم می نشینند و با هم به گردش و شکار میروند و با هم در جشن ها و مهمانی ها شرکت میکنند و عجبا که در این آزادی معاشرت، شخصیت دختران پاسدر عفاف ایشان است که به جای ترس از پدر و بیم بدگویان محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قائلند. دختر ها, مادران و پیران خانواده را مشاور نیک اندیش خویش میدانند و هشداری دوستانه چنان در دل و جانشان اثر میکند که وسوسه های شاهزاده جوان عشرت طلبی چون پرویز نمیتواند دّر حصار پولادین عصمتشان رخنه ای کند. در سرتاسر داستان خسرو و شیرین بیتی واشارتی به چشم نمیخورد که آدمیزاد خیر خواه مصلحت اندیشی به نهی از منکر برخاسته باشد و از عمل نا معقول شیرین انتقادی کرده باشد. گویی همه مردم این سوی جهان از ارمنستان گرفته تا کرانه های غربی ایران و قصر شیرین گناه کاران با انصافی هستندکه داستان "عیسی و رجم زانیه "را شنیده اند و در برخوردبا گناه دیگران به یاد نامه اعمال خویش می افتند و به حکم بزرگوارانه مرّوا  کرما, دیده عیب بین خود را بردلیریها و جسارتهای جوانان فرو بدند.<br>در دیار شیرین مردم چنان گرم کارهای خویش اند و مشاغل روزانه, که نه از ورود نا منتظره ولیعهد شاه ایران به سرزمین خود با خبر می شوند و نه پروای سر گذشت عشق شیرین و پرویز دارند. حتی یک نفر هم در این مملکت بی در و دروازه معترض این نکته نمیشود که در بزم شبانه میهن بانو چه میگذرد و جوانان عزبی چون پرویز و همراهانش چرا با دختران ولایتشان مسابقه اسب تازی و چوگان بازی میگزارند.گویی احدی را عقده ای از میل های سرکوفته بر دل ننشسته است.ظاهرا این دیار ولنگری ها و بی اعتنایی ها نمونه همان سرزمین بی حساب و کتابی است که در آن کسی را با کسی کاری نباشد. دختری سر شناس یکه و تنهابر پشت اسب می نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون میتازد و وقتی محروم از دیدار یار , نادیده به دیار خود باز میگردد, یک نفر مرد غیرتی در سرتاسر مملکتش پیدا نمیشود تا بپرسد: چرا رفتی و کجا رفتی؟<br><br><br>قسمتی از مقدمه کتاب "سیمای دو زن" <br><br> <br><br><br><br><br><br><br><br>]]></description>
					<pubDate>Wed, 13 Feb 2008 02:09:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://shahrdarhavij.blogsky.com/Comments.bs?PostID=8</comments>
          <guid>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/11/24/post-8/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[عبور]]></title>
					<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/11/17/post-7/</link>
					<description><![CDATA[<br>کاش هنوز وجود م روی زمین برکت گذشته رو داشت<br>کاش عقل ودلم هنوز میتونستن با هم عشق بازی کنن <br>کاش مجبور نبودن همدیگرو فراموش کنن <br>کاش هنوز وقتی از کنار بچه گربه ای که از سرما رو یه جای گرم کز کرده رد می شدم از ترس فرار نمی کرد<br>کاش هنوز وقتی شاهد بی عدالتی و نا حقی بودم صدام تو سینم خفه نمیشد و آسمون میشگافت و شب از ناراحتی خوابم نمیبرد<br>کاش هنوز "کامدین" همبازی  4 سالگیم الان تو حیاط منتظرم بود<br>کاش خدا "کاش"رو نمی آفرید<br>کاش اونقدر مست بودم که برام واضح بود که تو کار خدا دخالت نکنم<br>کاش این موسیقی اینقدر زیبا نبود که کابوس زندگیمو مجسم کنه<br>کاش این مضراب ها از ضخمه های زندگی یواش تر تو سرم میکوبیدن  <br>.<br>..<br>...<br>کاش این آخرین کاش دنیا باشه...<br>  <br>    ]]></description>
					<pubDate>Wed, 6 Feb 2008 01:31:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://shahrdarhavij.blogsky.com/Comments.bs?PostID=7</comments>
          <guid>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/11/17/post-7/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چند یادداشت]]></title>
					<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/11/16/post-6/</link>
					<description><![CDATA[من با زمان قرار همزیستی مسالمت امیز گذاشته ام که نه او<br>مرتبا مرا دنبال کند و نه من از او فرار کنم <br>بالاخره که روزی به هم خواهیم رسید<br>                                                                          فردریک نیچه<br><br><br>گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند، <br>بر آن ها که می هراسند بسیار تند، <br>بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بستار طولانی،<br>و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. <br>اما، برآن ها که عشق می ورزند، <br>    	         زمان  راآغاز و پایانی نیست.“ <br>                                                       ویلیام شکسپیر <br><br>هرگز در مسیر پیموده شده گام بر ندارید <br>زیرا این راه به همان جایی میرسد که دیگران رسیده اند.<br>                                                                                                                                                                                      گراهام بل  <br><br><br>بسیاری مردم شادی های کوچک را بامید خوشبختی بزرگ از دست می دهند.“<br>            (پرل س. باک)  <br><br><br>” وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی ها را تکرار کرد. “               (برتراند راسل)<br><br><br>” هیچ چیزی نمی توان به کسی یادداد، اما می توان باو کمک کرد تا پاسخ ها را در درون خود بیابد.“          (گالیلئو گالیله)<br>           <br>                       ]]></description>
					<pubDate>Tue, 5 Feb 2008 01:29:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://shahrdarhavij.blogsky.com/Comments.bs?PostID=6</comments>
          <guid>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/11/16/post-6/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[پاسخ . انعکاس]]></title>
					<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/11/13/post-5/</link>
					<description><![CDATA[اگر زندگی از دست کسی خارج شده باشد انگار که آدرس جایی تو یه شهر دیگه رو گم کرده باشه باید بگرده<br>زندگی ما آدما اکثرا پاسخی شده به جهالت ما<br>کمی ایستادن کمی فکر کردن <br>تا کی باید فقط رشد کنیم و دنبال چیزای جدید باشیم<br>بعضی وقتا باید به داشته ها سر و سامون بدیم<br>زندگی کنیم برای زندگی   برای بودن بودن...<br>نه پاسخ به دنیا دادن]]></description>
					<pubDate>Sat, 2 Feb 2008 00:53:33 GMT</pubDate>
					<comments>http://shahrdarhavij.blogsky.com/Comments.bs?PostID=5</comments>
          <guid>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/11/13/post-5/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[زندگی یا آرزو ها]]></title>
					<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/05/12/post-4/</link>
					<description><![CDATA[<FONT face="times new roman, times, serif" size=3>
<P align=right>مدتی ه دارم به این فکر میکنم &nbsp;که امید ها و آرزو های زندگی با ما خصومت دارن&nbsp; <FONT size=3>,</FONT>این دو عامل مختلف چون دو صف دشمن در برابر &nbsp;هم ایستادن و ما رو رنج میدن .سالهای سال با هم مبارزه میکنند اما :&nbsp;شکست هر کدوم شکست دیگری است. اگر در آرزوهامون&nbsp; موفق شدیم زندگی رو از دست دادیم و اگر زندگی رو از دست بدیم آرزوو های ما نابود میشن. به نظر هم &nbsp;نمیاد این&nbsp;اثر<FONT size=3>,</FONT>&nbsp;منشآ در قانون بقای یه چیزی داشته &nbsp;باشه.</P></FONT><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=3>
<P align=right></P></FONT>]]></description>
					<pubDate>Fri, 3 Aug 2007 18:36:00 GMT</pubDate>
					<comments>http://shahrdarhavij.blogsky.com/Comments.bs?PostID=4</comments>
          <guid>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/05/12/post-4/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خلسه - وهم ....حقیقت؟]]></title>
					<link>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/05/01/post-3/</link>
					<description><![CDATA[&nbsp;بعضی وقتا به نظرم آدما بر می گردن به کودک ترین احساسات و افکار درونیشون تا حالا شده<BR>&nbsp;تو خوابو بیداری یا حتی بعضی وقتا آدم نمیدونه کی این اتفاق&nbsp;براش افتاده به یه چیزه فکر کنین که هیچوقت به نظر مهم نبودن ؟یعنی اصلاً جا واسه فکر کردن &nbsp;حتی تصور نمیکردیم داشته باشن؟ کسی میتونه به من بگه که خاطر های ما یعنی تمام اتفاقای که تو زندگیمون از اول تا الان&nbsp; افتادن الان کجان؟ مثلا پارسال با یه جمی از دوستان رفتیم مسافرت شمال جاتون خالی&nbsp; واقعاً واقعاً خوش گذشت الان اون خندیدنا اون لحظه ها الان کجان فقط به عنوان یه اتفاق با یه مکانیسم&nbsp; خاصی رو مغز ما ثبت شدن یا اینکه اونا هم مثل ما الان یه جا دارن زندگیشونو میکنن؟ عمر ما الان کجاست؟ فقط میدونیم آینده وجود داره؟ <BR>&nbsp;دقت که میکنم میبینم دقیقا تو همین لحظه ها که این&nbsp;افکار میان سراغم به هر چیزی دیگه ای که فکر کنم برام اهمیت حیاتی پیدا میکنه تمام اتفاق ها خیلی خیلی مهم میشن و در ضمن جز ئیات&nbsp; خیلی زیادی هم از اون چیزا تو ذهنم میاد یعنی حتی چیزایی که هنوز تجربه نکردمشون یا اتفاقا یی که هنوز برام نیفتادن با جزئیات&nbsp; فوق العاده زیادی میان تو ذهنم که مطمینم تو حالته عادی هر چقدر هم وقت بزارم که بهشون فکر کنم این چیزا به ذهنم به هیچ عنوان نمیرسن نمیدونم من کجام دنیا کجاست واقعیت کجاست چقدر اون چیزی که از زندگی درک میکنم به حقیقته زندگی نزدیکه .اصلا اینا از کجا به ذهنم میان ؟فقط&nbsp;با خودم میگم&nbsp; درک دنیا&nbsp;ـ زندگی ـ بودن ما ...&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; این همه عظمت (تازه اونقدری که&nbsp; ذهن من از عظمت درک داره)ممکنه؟<BR>]]></description>
					<pubDate>Mon, 23 Jul 2007 01:50:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://shahrdarhavij.blogsky.com/Comments.bs?PostID=3</comments>
          <guid>http://shahrdarhavij.blogsky.com/1386/05/01/post-3/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
